تبليغاتX
روزانه هام از زندگی زیر یک سقف با همسرم

روزانه هام از زندگی زیر یک سقف با همسرم
آن سوی ناکامیهاخداییست که داشتنش جبران همه نداشتنیهاست.
لینک دوستان
سلام به دوستای گل و نازنازیه خودم

شنبه ساعت 5:30 رسیدم خونه . یه کم جمع و جور کردم و نمازمو خوندم . بعدشم موهامو سشوار کشیدم و خوشگلانسی تا محمد اومد . تا رسید ناراحتو گفت من نتونستم برات چیزی بخرم ببخشید . گفتم عیبی نداره عزیزم  . همین که یادت بود و برام اس ام اس فرستادی کافیه .بعدش از تو کیفش یه پاکت درآورد و داد بهم For You. آخ جوووووووووووون پول . منم که عاشق پول . یه بوس گنده کردمش . تو شرکت هم بهمون کارت هدیه داده بودن . طفلی ناهار نخورده بود زودی براش غذا گرم کردم و خورد و رفت حموم و اومد حاضر شدیم اول رفتیم پایین و به مامان تبریک گفتیم و بعدش هم رفتیم خونه محمدینا . ترافیک سنگین بود و 9:20 رسیدیم خونشون . حالا اتفاقات خونشونو تو ادامه مطلب می گم .

یکشنبه هم که تا 7 شرکت بودم واسه یه قرارداد . تا رسیدم خونه دیگه داشتم می مردم از خستگی . رفتم پایین تا یه چای بخورم . تا سرد شه نمازمو خوندم و چاییمو خوردم تا محمد اومد و رفتیم بالا . من که رو تخت خوابم برد . هر چقدرم گوشیم زنگ خورده بود نشنیده بودم . ساعت 11 شب از خواب پاشدم .Morning Coffee محمد واسه خودش سیب زمینی آبپز کرده بود و داشت کبابشون می کرد و فیلم میدید . تنها غذای سریع سوسیس بود که اونم گفت دیگه سیر شدم نمی خواد چیزی درست کنی . منم چایی دم کردم و میوه و ظرفارو شستم و یه کم تی وی دیدیم و بعدم من یه کم نشستم پای حساب کتابام و محمدم کتاب خوند و ساعت 2 لالا کردیم .

* با پولی که محمد داده و کارت هدیه م و پولای قلکم می خوام یه تیکه طلا بگیرم تا یادگاری بمونه .

* چهارشنبه هم نمیام سرکار چون می خوام برم دکتر و یه کم به خودم برسم . 

* خدانوشت: وقتی خدا مشکلت رو حل می کنه ، به تواناییش ایمان داری ، وقتی خدا مشکلت رو حل نمی کنه ، به تواناییت ایمان داره ...

* محمدنوشت : من یک زنم... هر چقدر هم ادای محکم بودن دربیاورم ، هر چقدر هم که ادای مستقل بودن دربیاورم ... اینکه میگم "ممنون" خودم از پسش برمی آیم ، باز هم ته تهش به آن سینه پهن مردانه ات نیاز دارم، به دستهایت حتی .... نمی دانی چه لذتی دارد حضورت ...  (اینو یه دوست خوب برام فرستاده)

برین ادامه مطلب با رمز ثابت . الوعده وفا عکس کیک تولد مامان و میترای عینکی و آنچه در خانه مادرشوهر گذشت


ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 10:44 ] [ میترا ]
سلام دوست جونای گلم

روز مادرو به همتون تبریک میگم .

ببخشید که نظرات پست قبلو بدون جواب تایید کردم . از همین جا از همتون تشکر می کنم . Heart Smile

خوب از اون هفته مون بگم که چهارشنبه از سرکار که اومدم رفتم بیرون تا برای مامانی کادو تولد بخرم . تو نظرم بود که براش کفش بگیرم ولی چیز راحت و شیک نتونستم پیدا کنم و تصمیم گرفتم کادوشو نقدی حساب کنم . بعدش با مامان رفتیم میوه فروشی و میوه و نخود فرنگی خریدم .

شامم مامان زحمت کشیده بود و قورمه سبزی (عشق محمد) پخته بود .

پنجشنبه ظهر هم که طبق معمول خریدای یه هفتمونو کردیم و سر راه از میوه فروشی هم یه مقدار دیگه نخود فرنگی خریدم (آخه مصرف نخود فرنگی تو خونه ما بالاست . محمد چه خام باشه و چه پخته همیشه نصفشو خالی می خوره . نوش جونش) و یه کمم میوه گرفتیمو اومدیم خونه . ناهارمونو خوردیم . دیگه لالا نکردیم که . محمد نمازشو خوند و ساکشو برداشت و رفت باشگاه . منم نمازمو خوندم .برای محمد سیب زمینی و تخم مرغ گذاشتم بپزه و یه سری لباس ریختم تو ماشین لباسشویی و بعدشم ا پ ی ل ا س ی و ن و حموم . تا محمد اومد . و سیب زمینی هاشو گذاشت رو نمک کباب شه و بعدم با سس مایونز و گلپر داشت می خورد . منم که دلم قیلی ویلی می رفت I'm OKولی چون خیلی چاق کننده س نمیخوردم . یهویی محمد یه دونه شو به زور گذاشت تو دهنم و گفت نترس چاقیه تو واسه خوردن نیست واسه هورموناته . با این که خیلی خوشمزه بود ولی دیگه نخوردم که . دختر خوبی شدم و تی وی دیدم .

بعدشم خونه مونو تمیز کزدیم و محمدم جارو کشید و در آخرم یه چایی خوردیم . تا اذان شد . نمازمونو خوندیم و برای شام یه مدل پیتزا که تو اینترنت یاد گرفته بودمو درستیدم که خیلی خوشمزه شد . اینم لینکش اگه دوست داشتید بدرستید http://shiva-food.blogfa.com/post-124.aspx. البته من با مواد داخلشو سوسیس و قارچ و فلفل دلمه ای زدم .

بعد شام هم ظرفارو شستم و یه کم تی وی دیدیم و نخود سبزارو دوتایی پاک کردیمو بسته بندی کردیم . بعدش محمد یه فیلم گذاشت که چون کمدی بود من دوستش نداشتم و رفتم لالا کردم و خودش تهنایی دید فیلمرو .

جمعه هم ساعت 10 صبح بیدار شدیم و محمد رفت نون گرفت و صبحانه خوردیم .و یه سری دیگه لباس ریختم تو ماشین لباسشویی و دیگه  هیچ کاری نداشتم چون خونه عین دسته گل بود . فقط کیک تولد مامانو پختم و گذاشتم سرد شه تا تزیینش کنم .

ناهارم که هممون پایین بودیم به صرف آبگوشت . بعد ناهار هم خواهرم مشتری داشت و رفت آرایشگاه . شوهرش و دخترشم اومدن بالا . شوهر خواهرم با محمد فیلم دیدن و من و خواهر زاده م هم تحقیق مدرسه شو درست کردیم و کیک رو هم تزیین کردیم . بعدم آقایون تو باربیکیوی تراس بلال درست کردن و جاتون خالی خوردیم .

شبم دوباره رفتیم پایین . دو تا برادرامم با خانوماشون و بچه هاشون بودن و ما و خواهرمینا . تولد بازی کردیمو و کادوهای مامان و دادیم و بعد شام اومدیم بالا .

محمد دراز کشید و مشغول کتاب خوندن بود Reading a Bookو منم لباسارو جا به جا کردم و یه کم جمع و جور کردم و ساعت 1 لالا کردیم . محمدم هر چی ازم پرسید چی می خوای برای روز زن برات بخرم هیچی به ذهنم نرسید که . 

دیگهههههههههههههههه عکس کیک مامی رو با عکسای دیگه یکشنبه یا دوشنبه براتون می ذارم باشه ؟ 

امروزم قراره بریم خونه مامی شوشو برای عرض تبریک .

دیگه سرتونو بردم نه ؟

* خدانوشت : ماه من ... غم اگر روزی ... مثل باران بارید...

یا دل شیشه ایت از پس پنجره عشق زمین خورد و شکست

با نگاهت به خدا ...چتر شادی باز کن

و بگو با دل خود ... که خدا هست هنوز...

* محمد نوشت : دیروز که داشتی فوتبالو بدون صدا میدیدی تا من موزیکمو گوش بدم برام یه دنیا ارزش داشت . مرسی گلم

* دوستان نوشت : زنی را دیدم : زاده شد تا "دختر" کسی باشد ... بالید تا "خواهر" کسی باشد...ازدواج کرد تا "زن" کسی باشد...زاد تا "مادر" کسی باشد... برای همه کسی بود و برای خودش "هیچکس" ... روز زن مبارک ... Heart Smile


[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 10:23 ] [ میترا ]

تو ای مادر که یک عمره دلت با غصه دم سازه

صبوری های تو مادر منو به گریه میندازه

مثل یک طفل خواب آلوده من محتاج آغوشم

از اون لالاییات مادر بخون بازم توی گوشم

برای سرنوشت من تو دلواپس ترین بودی

برای اشکهای من همیشه آستین بودی

تو ای همیشه غم خوارم

تو ای مطرح ترین یارم

به نام نامی مادر همیشه دوستت دارم


مامان گلم تولدت و روزت همزمان مبارک

از خدای مهربون می خوام سایه تو هیچ وقت از سرم کم نکنه .

آمین 


*میترانوشت : پیشاپیش تولد حضرت فاطمه زهرا(س) و روز مادر و روز زن رو به همه ی مامانای مهربون و عزیز و دوستای گلم تبریک می گم .

بوس بوس 


[ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 12:54 ] [ میترا ]

سلام به دوستای گلم

والا بوخودا می خواستم دیروز آپ کنما ولی هم سی دی عکسام مونده بود خونه و هم اصلا سرعت اینترنت به خاطر دانلود همکارام افتضاح بود . (مرسی سفید ذغالی گلم که بهم اس ام اس دادی و یادآوری کردی)

خوب از شنبه هفته پیش شروع کنم که تا از سرکار اومدیم خونه خاله پری اومد و حال بنده افتضاح بد شد و این حال بد تا دو روز ادامه داشت . واسه همین آشپزی تعطیل شد . البته اولین بار بود که حالم اینقده بد شد . طفلی محمدم زودی بهم قرص داد و یه کمربند پشمی داره اونو برام بست و لالا تا دوشنبه که حالم بهتر شد .

تو شرکت هم یکی از همکارام یه تایپ داشت که گفته بودم براش انجام میدم . اونم دقیقا تو همین هفته برام آورد . (خو بیچاره نمی دونست که خاله پری من اومده .) و کاملا دینم دراومد و 35 صفحه با فرمول تایپیدم براش و دقیقا 4 شنبه تموم شد . *

دیگهههههههههههه آهان هر شبم که یه فیلم دیدیم که بیشترشون فوق مزخرف بودن به جز یکیش که خیلی قشنگ و عشقولانه بود به نام The Vow . (مامان خانم گل حتما ببینش با همسری . خیلی قشنگه)

پنجشنبه هم که ظهر اومدیم خونه و دیگه لالا نکردیم و اتاق خوابو کلا ریختیم بیرون و دکورشو عوض کردیم . اتاق خوابمون کلی جادار و روشن شد . فقط وقتی تختو برداشتیم زیرش صندوقچه آقای ووپی (درست نوشتم؟) بود . محمد جا به جایی ها رو انجام داد و رفت باشگاه و من تازه نشستم چیدن وسایل و جا به جایی لباسا و ... انجام دادم . که دقیقا 10 شب کارام تموم شد . برای محمد سیب زمینی و تخم مرغ آب پز گذاشته بودم که میاد بخوره .و سریعترین شامی هم که میشد بذارم پلو استامبولی بود . دیگه کارامو کردمو محمد و داداشم داشتن شام می خوردن که من خوابم برد . فقط یه موقع بیدار شدم که داداشم داشت عینکو از چشمم درمی آورد . دوباره همونشکلی خوابیدم تا 11:30 صبح فردا . یعنی اینقدر خسته بودم همونشکلی که خوابیدم همون شکلی هم بیدار شدم . فقط خدا رو شکر محمد از اون اخلاقا نداره که وقتی خوابم سر و صدا کنه یا بیدارم کنه چون صددرصد اونشب پاچه شو می گرفتم چون بد خسته بودم .

خلاصه صبحانمونو خوردیمو من دوباره کوزت شدم و آشپزخونه رو تمیز کردمو محمدم جارو کشید و ناهار خواهرم قیمه درست کرده بود و بردیم پایین و با مامانینا خوردیم . البته همکارم اومد همون موقع و من نتونستم باهاشون ناهار بخورم .

تا ساعت 7 پایین بودیم . بعدش رفتیم بالا . به به خونه برق می زد و منم یک احساس خوبی اشتم که نگو . من رفتم حموم و محمدم نشست به زبان خوندن . بعدشم که خوشگل ناناس شدم هر چی خوراکی داشتیم آوردیم با دو تا بالش و محمدم سیب زمینی کبابی به روش خودش درست کرد از غذای دیشبم مونده بود گرم کردم و نشستیم فیلم مهمان مامان و ه م س ف ر رو دیدیمو بعدشم لالا.

شنبه هم از سر کار اومدنی دو تا پیرهن خوشگل ناناس برای مامان خودم و مامان محمد گرفتم برا روز مادر . بعدشم اومدم پیش مامانینا تا محمد اومد . و اومدیم خونمون . محمد نمازشو خوند و رفت باشگاه و منم زودی لوبیا پلو درستیدم و طبق معمول سیب زمینی و تخم مرغ آبپز.

آهان راستی یه خبر داغRainbow

بعد شام داشتم مسواک می زدم که بریم بخوابیم . مامان محمد زنگ زد به گوشیش . همین جور که حرف می زدن یهو محمد گفت : راست میگی ؟ کی ؟ چنو وقتشه ؟ و منم کله م مثل فضولا از دستشویی اومد بیرون که کی رو میگه و بله کاشف به عمل اومد جاری دوباره بارداره . فکر کن بچه ش تازه یک سالشه . مامی شوهرم برگشته به محمد میگه به میترا بگو اینقدر اون بچه نمیاره به جاش این میاره . محمدم همون موقع به من گفت . منم گفتم من مثل اون عقلم کم نیست ولی محمد بهش گفت . ما فعلا همچین قصدی نداریم . نمی دونم این تیکه رو نندازن میمیرن ؟  چه میدونم والا . حالا شاید زنگ بزنم به جاری و از کم و کیف ماجرا آگاه شم.

اینم از این هفته نوشت من .

آخ جون شنبه روز زن و روز مادر . اینقده دوست دارم . تازشم جمعه هم تولد مامانمه . یه کادوی تپل خوشل باید براش بخرم .

* محمدنوشت1 : مرسی که بعضی وقتا بد سورپرایزم می کنی حتی با یه میوه یا یه خوراکی خوشمزه . بوس بوس

*محمد نوشت2 : بی هیچ دلیلی دوستت دارم تا بشکنم قانونی را که همیشه علت می طلبد!

* خدانوشت :اگر فقط به خدا اعتماد کنیم ، او علاوه بر آرام کردن گرداب حوادث به فلب های ما نیز آرامش می بخشد .

*خدانوشت 2 : در تاریکی شب هنگامیکه همه خوابیده اند،من محبوبم را می خوانم و او به سوی من می آید. محبوب من با گامهایی نرم و بی صدا می آید . دلارامم همیشه می آید و من با او درددل می گویم و او با من حرف می زند. 

با داشتن چنین معبودی دیگر به هیچ چیز نیاز ندارم . او همه چیز من است . به راستی که آن واحد یگانه در همه چیز حضور دارد .

چقدر حرف زدم نه ؟ سرتون رفت ؟

حالا برین ادامه مطلب با رمز ثابت

عکس برداشته شد

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 10:16 ] [ میترا ]
سلام به دوستای گلم

خوبین ؟

ان شاالله که تعطیلات آخر هفته خوبی داشتید .

دوشنبه که رفتم خونه اول نمازمو خوندم و بعد یه قورمه سبزیه توپ برای محمد پختم که حالشو ببره . (حالا هی بگین میترا گشاده)البته زیاد پختمو به مامانم گفتم شام نپزه . بعد شام تازه محمد یادش افتاد که فیش واریزیه خونه دست باباش مونده . سریع حاضر شدیم و رفتیم اونجا تا فیشو بگیریم . فکر کنین از شرق تهران به غرب . دقیقا 2 ساعت وقتمونو گرفت و ساعت 1 رسیدیم خونه .

سه شنبه هم خبر خاصی نبود.

چهارشنبه که تعطیل بود و ناهار به صرف آبگوشت خونه مامانینا همه دور هم بودیم و بعد از ظهرم محمد و شوهر خواهرم تراسارو شستن و من و خواهر زاده ام هم کیک پختیم و با خامه و شکلات و پاستیل تزئینش کردیم . اینم عکسش . شامم برنج که داشتیم با تن ماهی سریع خوردیم و حاضر شدیم و کیکم برداشتیمو و با خواهرمینا و مامانینا و برادر و خانومش (که معرف حضورتون هست)  رفتیم خونه زن عموم . الهی شکر همه از طعم کیک خوششون اومد و با چایی خوردن .

پنجشنبه هم که تا 2 سرکار بودیم و بعدش محمد اومد دنبالم . برام 10 تا بستنی میوه ای خریده بود . مرسی گلم
 
. بعدش برای مامان خرید کردیمو و سر راهم 2 تا ساندویچ خریدیمو اومدیم خونه . خریدای مامانو دادم که برادرمو خانومش بازم پایین بودم . منم دیگه زیاد نموندم و زودی اومدیم بالا . موقع ناهار به محمد گفتم من دیگه امروز نمی خوام ظهر بخوابم . اونم فقط یه لبخند زد . گاز آخرو که به ساندویچم زدم ناخودآگاه چشام افتاد رو هم و میزو همونجوری ول کردم و رفتم رو تختمون لالا. ( خو گی خوردمو برای همین وقتا ساختن دیگه)

محمد 5:30 بیدار شد و منم یک ساعت بعد . تندی نمازامونو خوندیمو حاضر شدیم رفتیم بیرون . مام هامون تموم شده بود که دو تا خریدیم و 2 تا هم پنکیک خریدیم و یه دونه ژل مو برای محمد .

شامم رفتیم پیش مامان و بابا چون ظهر به خاطر همونا که خودتون میدونید نرفتیم پیششون. دیگه شامو 4 تایی خوردیم که یه قیمه خوشمزه بودن و بعد از دیدن ه و ت ن ش و محمد رفت بالا چون شوهر خواهرم می خواست بیاد پیشش و من موندم پایینو و ظرفارو شستم و یه کم با مامان حرفیدیم و بعد رفتم بالا . محمد و شوهر خواهرم داشتن طرح می زدن رو میز ناهارخوریمون که واقعا هم قشنگ شده بود. منم آشپزخونه رو تمیز کردم و خونه رو جمع و جور کردم با میز ناهار که همونجوری مونده بود و دیگه 3 لالا کردیم.

جمعه هم تا 11 خواب بودیم . بیدار که شدیم صبحانه و من کوزتی شدم در حد بنز و کل سرامیکای سالن و آشپزخونه رو سابیدم با وایتکس و مواد شوینده که برق افتاد . (الان یه احساس خوبی دارم که نگو) محمدم جارو کشید و رفت تو تراس تا جوجه ها رو درست کنه . آخه ناهار قرار بود همه پایین باشن و محمد جوجه درست کنه و ناهار مهمون ما باشن البته در خانه مامانینا . چون بابا نمی تونه پله ها رو بیاد بالا .

ناهار خیلی خیلی خوشمزه بود مرسی محمد مهربونم .

بعد ناهار ظرفارو با خواهرم شستیمو و یه کم تی وی دیدیمو اومدیم بالا . یه ذره با سرعت ضایع دایال آپ کانکت شدم و یه سری از وبلاگای دوستارو خوندم ولی نتونستم نظر بذارم که .

بعدشم یه فیلم با محمد دیدیم که بد نبود جالب بود .فیلمه که تموم شد ساعت شده بود 8 . نمازمونو خوندیمو و من رفتم سر ا پ ی ل ا س ی ون بازی و محمدم تی وی . شامم سوسیس گذاشتم بیرون که خواهر زاده م اومد و گفت ما حوصلمون سر رفته میان اینور . گفتم شام چی دارین که گفت نیمرو . منم گفتم قربون دستت این 4 تا سوسیسم بده مامان بزنه تنگش . بعدشم خونه رو جمع و جور کردمو رفتیم اونور . بعد شامم اومدیم خونه و لالا .

این بود تعطیلات ما . Happy Dance

اگه نمی زنینم هنوز عکس نگرفتم . میذارم دیگه گیر ندین خو .     

* خدانوشت 1 : خدایا! متبرکم گردان تا عشق ورزیدن و خندیدن را بیاموزم ، به همه عشق بورزم ! حتی کسانی که مرا دوست ندارند، درکم نمی کنند، به من آسیب رسانده اند ، از من بد گفته اندو از من بهره کشی کرده اند . بادا که در همه شرایط و موقعیت های زندگی بخندم و بدانم که در هر چه روی میدهد ، رحمت تو نهفته است .

*خدانوشت 2: هر روز به عزیزان خود یادآوری کنید که دوستشان دارید و از آن بیشتر ، رو به محبوب الهی خود از صمیم قلب بگویید: "دوستت دارم!" شاید این تنها عبارتی باشد که هیچ کس از شنیدن آن خسته نمی شود و به گوینده و شنونده لذتی یکسان می بخشد.  


[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 11:20 ] [ میترا ]
سلام دوستای گلم

صبحتون به خیر

این پست برای معرفیه یکی از دوستام به نام فاطمه جون هستش . اسم وبلاگش یادگاریهای عاشقانه س .

خاطراتشو تو وبلاگش به زبون ساده می نویسه . مثل  خودم (آیکن خود شیفته)  

حتما حتما حتما بهش سر بزنین .

پست پایینم هر کی نخونده بخونه .

بای بای

[ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 9:58 ] [ میترا ]
سلام به دوستای گل و نازنازیه خودم . Hello

مرسی بابت تبریکاتون . فقط یه چیزی . ما تا دو سال آینده رو مطمئنا نمیریم خونه جدیده . چون هم بدهکاریم و هم مامان و بابا رو نمی تونیم تنها بذاریم . هم من دق می کنم و هم اونا

ببخشید گذاشتن پست جدیدم یه کم طول کشید آخه ما یه جابه جایی شرکتی داشتیم . البته فقط یه طبقه اومدیم بالا . ولی خوب سر هممون شلوغ بود و اینترنتمم قطع بود . الان دارم با یه سرعت افتضاح آپ می کنم .

خوب من عینکمو گرفتم . وقتی زدم به چشمم کلی همه جا روشن شد . تازه همشم گیر داده بودم به محمد که واااااای چرا سرامیکا روش اینقدر آشغاله ؟ Rolling Pinمن چرا تا حالا ندیده بودم و ... .

روزای اول که برام غریب بود ولی حالا بهش عادت کردم و سر کار که کلا و تو خونه هم موقع تماشای تی وی و بازی کردن رو چشممه .

خوب براتون بگم از پنجشنبه که تا رسیدیم خونه غذا رو گرم کردم و خوردیم و لالا تا 7:30 . هیچ چی به ما بیشتر از خواب ظهر پنجشنبه نمی چسبه . با صدای زنگ تلفن بیدار شدم که مامانم بود که گفت چرا نمیاین پایین مهمونا اومدن . منم زودی نمازمو خوندم و آرایش کردمو و رفتم پایین . محمده پاکیزه هم رفت حموم طبق معمول

کلی خوش گذشت برادر بزرگم با خانوم و بچه هاش بودن و خواهرمینا و دخترعموم و بچه ش . شامم مامان سالاد الویه درستیده بود که کلی چسبید . ساعت 12 که مهمونا رفتن ما هم می خواستیم بیایم بالا که خواهرم و شوهرشم اومدن که از تراس ما برن خونشون . آخه تراسامون به هم راه داره . وقتی اومدن به خواهرم گفتم میای یه دست بازی کنیم بعد برین؟ گفت باشه و یه دست بازی شد تا ساعت 3 صبح . بعدشم محمد گفت اگه خوابت نمیاد بیا یکی از فیلم جدیدامونو ببینیم . اونم دیدیم و با اجازتون 5 صبح لالا کردیم . فرداشم قرار بود از صبح بریم خونه مامان شوشو . که خوب خواب موندیمو قرار شد برای شام بریم که بعدا فهمیدم چه خوب شد .

اومدیم صبحونه بخوریم که مامان شوشو زنگید Cell Phoneکه کی میاین و محمدم گفت شام . نیم ساعت بعدم یه اعصاب خوردی پیش اومد که تو ادامه مطلب بهتون میگم .

خولاصه صبحانه برای محمد نیمرو و خودمم نون و پنیر و گردو خوردیمو و افتادیم به جون خونه . ناهارم خواهرم گفت من دلمه کلم درست کردمو و می برم پایین شما هم بیاین . تا محمد جارو بزنه خونه رو منم کلی مافین برای مامی و بابیه محمد درست کردم . آخه یه بار بابای محمد اومد خونمون براش از این مافینا درست کردم اونم کلی برای مامان محمد تعریف کرده بود . عید که اومده بودن خونمون مامانش گفت چی برای بابا درست کرده بودی ؟ خیلی خوشش اومده بود. منم یادم مونده بود و گفتم حالا که داریم میریم خونشون بذار براشون درست کنم .

ناهارو زودی رفتیم پایین خوردیم و منم مثل کوزت نشسته بودم و سرامیکا رو می سابیدم . بعدم یه دوش گرفتمو و خوشگلانسی و رفتیم خونشون  . بعد ما برادرشوهر اومد اما بدون خانومش و گفت که رفته مهمونی خونه مامانش . تو بیا بهش بگو که اومدین تا برم و بیارمش . گوشی رو داد که من و با جاری صحبت کردیم که سر موضوع صبح (ادامه مطلب) خیلی ناراحت بود و گفت که نمیام . ببخشید . منم گفتم هر جور راحتی . میدیدمت خوشحال می شدم . تا بعد شام کلی حوصله م سر رفت . بعد شام دیدیم اومدن . جاری می گفت گفتم امروز نبینمت میری تا یکی دو ماه دیگه . اومدم که ببینمت . کلی هم با نی نیش Babyهمون نخودچی بازی کردیمو و یه کمم حکم بازی کردیم وو بعدشم اومدیم خونه .

شنبه هم خبر خاصی نبود و چون مامانم مریض بود و منم حال نداشتم محمد زحمت شامو کشید و شام از بیرون گرفت . یکشنبه هم داداشم مهمونمون کرد . آی حالی داد 2 روز که چه عرض کنم 4 روزه شام ناهار نپختم ولی امروز دیگه تصمیم گرفتم که یه شام خوشمزه یعنی همون قرمه سبزی برای محمد بپزمو و یه حال اساسی بهش بدم .

آهان اینو یادم رفت بگم . یکشنبه صبحو مرخصی گرفتمو با محمد و مامان و باباش رفتیم خونه جدیده رو دیدیم برای تنظیم قرارداد که به خاطر یه انباری نزدیک دو تومن دیگه باید بریزیم به حساب . ظهرم با محمد اومدیم شرکت و ناهار خوردیمو و یه سری کارامو کردمو اومدیم خونه .

این بود انشای من ....

* سمیه دوست جونی گلم اسم مداد ابروم Prince  هستش و از پاساژ پارسیان تهرانپارس خریدمش.

* عکسم به علت گشادی هنوز نگرفتم و ان شاالله در پستهای بعدی می گذارم .

* محمد نوشت : باران تکراری نمی شود . هر وقت بیاید دوست داشتنیست . تو برای من بارانی...

خدانوشت1: معلم برای سفید بودن برگ نقاشی ام تنبیهم کرد و همه به من خندیدند. اما من خدایی را کشیده بودم که همه می گفتند دیدنی نیست ...

خدانوشت 2 : خدای خوب و مهربونم به تمام دوستایی که خونه ندارن همین امسال یه خونه خوشگل یه بزرگیه خودت عطا کن ... آمـین

بفرمایید ادامه مطلب خاله زنکی میـترا

بای بای


ادامه مطلب
[ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 10:50 ] [ میترا ]
سلام عزیزای دلم

خوبین ؟

مرسی بابت نظرای دلگرم کننده تون .  

یکشنبه موقع برگشت از سرکار نزدیک خونمون بودم که محمد زنگ زد نزدیک شرکتم میام دنبالت با هم بریم که گفتم دیر زنگیدی نزدیک خونه ام . گفت پس برو تا منم بیام . حدودا 10 دقیقه بعد من رسید و رفتیم یه سر پیش مامانینا و بعدش اومدیم بالا . برای شام زرشک پلو با مرغ درستیدم . و با محمد دو تایی خونه رو جمع و جور کردیم . تو آشپزخونه داشتم با محمد حرف می زدم که بووووووووووووووم . یه صدای بلند و بعدشم صدای شکسته شدن شیشه اومد . اولش هاج و واج مونده بودم که این صدا از کجا داره میاد؟ بعد چند ثانیه تازه نگام افتاد به آیینه شمعدون . آخه بالای آیینه شمعدون یه دونه از این چوبهای تزیینی که توش مجسمه می چینن زده بودم . (فکر کنم تو پستای قبل عکسشو دیده باشین ) . بعد بدون اینکه پیچهاش دربیاد افتاده بود روی آیینه شمعدون با تمام مجسمه هاش از مجسمه ها که هیچی نموند ولی آیینه شمعدونم در عین ناباوری هیچیشون نشد. خلاصه یه ساعتم داشتیم خورده شیشه جمع می کردیم و محمدم دوید و اسفند دود کرد . شوهرخواهرم و خواهرمم  درمونو زدن که صدای چی بود ؟ که محمد براشون  توضیح داد و اونا هم گفتم چشمه . زودی صدقه بزارین و اسفند دود کنین . تمام مجسمه های جیگیلیم و جاشمعی هام شکستن . ولی محمد گفت فدای سرت . الهی شکر که برای خودمون اتفاقی نیفتاد .

خلاصه میز شامو چیدم و خواهرم و شوهرشم اومدن پیشمون و شامشونم آوردن که قیمه بود و ما هم که مرغ داشتیم . و شامو دور هم خوردیم . بعد شام تا مردا داشتن صحبت می کردن با خواهرم کلی  بازی کردیم تا 1 شب . بعدش من دسته رو دادم به محمد و خودم ظرفارو شستم و 2 اونا رفتن و ما هم لالا کردیم .

دوشنبه که دیروز باشه صبح با محمد رفتم آزمایشگاه . چون آزمایش پرولاکتین هم داشتم باید نیم ساعت بدون استرس می نشستم بعد خون می دادم . چون محمد دیرش می شد بهش گفتم برو من خودم کارم تموم شه میام شرکت . اول که نمی رفت . بعد کلی اصرار گفت پس رسیدی بهم زنگ بزن . تا آزمایشو بدم و برسم شرکت 10 شد. بعداز ظهرم ساعت 5 زنگید که دم شرکتم بدو بیا پایین . اومدیم خونه و محمد ناهارشو خورد و منم نماز خوندم و تا اون یه دوش بگیره حاضر شدم و رفتیم چشم پزشکی . اون تابلوئه هست که باید یه چشمو بگیریم و جهت ها رو نشون بدیم . سه ردیف آخره شو اصلا نمی دیدم Begging. بعدم که چشممو دکی معاینه کرد گفت عینکتو ببینم ؟ وقتی گفتم عینک ندارم و اولین باره کلی دعوام کرد و گفت تو باید از چند سال پیش عینک می زدی و برام شماره عینکمو نوشت و گفت برو همین الان بگیرش. وقتی از مطب اومدیم بیرون محمد  می گفت کپ کردم وقتی کل جهتها رو یا نمیدیدی یا اشتباه می گفتی .

اول رفتیم عینک فروشی . هر چی عینک صورتی می ذاشتم رو چشمم Cool Girlبهم نمی یومد  تا محمد یه عینک سفید با یه فریم نسبتا خاص و نگین دار برام انتخاب کرد که بهم اومد Cool Guyو همونو سفارش دادیم و امروزم حاضر میشه. حالا شاید تو پستای بعد یه عکس با عینک بذارم و ببینین بهم میاد یا نه ؟

بعدم رفتیم یه کم خرده ریز خریدیمو میوه و اومدیم خونه . نمازمونو خوندیمو شامم مامان زحمت کشید عدس پلو بهمون داد و بعد شامم یه دست بازی کردیمو و لالا . Night

* محمدنوشت: خیلی گشادیا... چرا نمیری باشگاه ؟ الان رو فرمی یعنی ؟

* خدانوشت : ساحل دلت رو به خدا بسپار ، خودش قشنگترین قایقو برات می فرسته ...  

* زندگی هنر نقاشی کشیدن بدون پاک کنه، طوری زندگی کنیم که حسرت داشتن یه پاک کن را نخوریم...


و اما.....  

خبر خوبه در ادامه مطلب



ادامه مطلب
[ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 10:10 ] [ میترا ]
سلام به دوست جونیای خودم

آی انرژی مثبت میدین با نظراتون به من که نگو .

خبره قطعی شه گفتم . چون می ترسم یه وقت نشه و ضایع شم . Invisible

فقط یه چیزی ...

نی نی می نی در کار نیست فعلا .     دلتونو صابون نزنین واسه خاله شدن .

و اتفاقات اون هفته . پنجشنبه تا 1 شرکت بودم و با همکارام رفتم خونه چون محمد دیرتر می رسید . سریع یه سری لباس ریختم تو ماشینو           و یه چرت نیم ساعته زدم تا محمد اومد . تو دستشم برنج و قرمه سبزیه مامان پز بود . به به   

آخه محمد عادت داره از سرکار که میاد بیشتر مواقع یه سر میره پیش مامان و بابا . پنجشنبه هم که رفته بود مامان بهش غذا داد که بیاره بالا و منو از گرم کردن غذای دیشب راحت کرد . خلاصه ناهارو خوردیمو و لالا تاااااااااااااا 7 شب .

بیدار که شدیم دو تایی افتادیم به جون خونه . من ظرفا رو شستم و سرویس بهداشتیرم سابیدمو رفتم حموم و محمدم جمع و جور کرد و جارو برقی کشید و خوشگلاسیون کردیمو ساعت 12 تازه رفتیم مهمونی خونه دختر عمه محمد . کلا ما خونه اونا دیر میریم چون شوهرشم دیر میاد . دیگه تا ما رسیدیم شوهرشم رسید و شام خوردیم و تا 4 صبح بیدار بودیم و کلی خوش گذشت .

صبحم 11 بیدار شدیم و صبحانه خوردیم و جمع و جور کردیم و تا خانوم ها حاضر شیم آقایون رفتن خرید کردنو رفتیم فشم . و کلی بزن برقص کردیمو .       کلی هم عکسای خوشگل گرفتیم . آخه دختر عمه محمد خیلی قشنگ عکس می گیره و کلی هم عکس هنری از من گرفت . حالا از دیروز که اومدم شرکت دارم طراحیشون می کنم تا با عکسای قبلی بدم چاپشون کنن .

دیگه تا برسیم خونه شد 9 شب .اونا هم رفتنو ما هم اومدیم خونه . اول سر یه چیزه بی خود یه ذره دعوا کردیم ولی زودی دوست شدیم  و  نشستیم طبق معمول بازی کردن .

شنبه هم خبر خاصی نبود . 6 رسیدم خونه و تا 7 مامان پیشم بود . ساعت 8 هم محمد اومد و شامم باقالی پلو با گوشت برای محمد و با مرغ برای خودم درست کردم .

دیگهههههههههههه . همین دیگه خبری نیست که .

دوستای گلی که گفته بودن لینک کردمشون  .

راستی من برای بعضی از وبلاگاتون نمی تونم نظر بذارم چرا؟

* خدانوشت : از همه داشته هایت که به آن می بالی ، خدا را جدا کن ،ببین چه داری ! به همه کمبودهایت که از آن می نالی ، خدا را اضافه کن ، ببین چه کم داری!

*در دعا کردن باید مثل کودکی باشی که شب را به راحتی می خوابد، چون اطمینان دارد که صبح چیزی را که از پدرش خواسته آماده است ... Flower

بای بای 

عکسها برداشته شد .



ادامه مطلب
[ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 11:15 ] [ میترا ]
سلام دوستای گلم

خیلی خیلی از راهنماییاتون ممنونم . وقتی پست قبلو گذاشتم خیلی ناراحت بودم ولی به محض اینکه به شماها گفتم کلا هر چی غم و کینه بود از دلم بیرون رفت . به محمدم اصلا نگفتم . با خودم گفتم خوب اون چه گناهی داره . من که با اون مشکلی ندارم ... دیگه اینم گذشت .

روزامون داره می گذره و خدا رو شکر می کنم هر روز به خاطر تمام نعمتهای خوبش که بهم داده و این که دیگه روزهای بد و تلخ تموم شده .

از این هفته هم که دوشنبه رو مامان وقت دکتر داشت ساعت 6:15 که زودتر از شرکت اومدم و رفتیم مطب آقای دکتر . با این که 6:15 وقت داشتیم ساعت 8 رفتیم تو و تا برسیم خونه شد ساعت 9 . دیدم محمد خرید کرده با یه هندونه گنده واسه من     به به فصل بهارو به خاطر میوه هاش خیلی دوست دارم . طالبی - هندونه - توت - توت فرنگی . به به . اینقدر خسته بودم که نمی دونستم شام چی بپزم. 4تا دونه سوسیس داشتیمو 2 تا قارچ با سیب زمینی سرخ کرده و تخم مرغ و پنیر پیتزا یه غذایی سرهم کردم که البته محمد دوست داشت و تا تهشو خورد .

راستی دوست جونام یه خبر خوبم براتون دارم البته تا قطعی نشه نمی گم فقط برامون دعا کنید که بشه و زودی خبر خوبه رو بهتون بدم .

دیگه .... نمی دونم چرا خبرام اینقده کم شده تو این پست ... فقط اومدم بگم که هستم همین ورا زیر سایه خدا...  آهان یه خونه تکونیه وبلاگی هم می خوام بکنم و دوستایی که ارتباط باهاشون ندارمو از لینکام پاک کنم و دوستایی که همش باهاشون در ارتباطمو گلچین کنم که یه لینک مرتبو گلچین شده داشته باشم . فقط شما یه زحمت بکشید و تو قسمت دوستان ببینید هر کدومتون که اسمتون نیست زودی بهم خبر بده که لینکش کنم

به احتمال زیاد این هفته هم پنجشنبه جمعه بریم خونه دختر عمه محمد . هموناییکه اون هفته خونمون بودن . حالا باید باهاش هماهنگ کنم .

دوشنبه هم بالاخره وقت گرفتم برم دکتر چشم پزشک . احتمالا بشم میترای عینکی

محمدم رفت پیش دکترش و دندونش خوب شده خدا رو شکر .

* دوست گلی به اسم سمیه که برام نظر گذاشته بودی رمزو برات ایمیل کردم .

* انرژی مثبت نوشت : بیشتر آدمها زمانی ناامید میشن که چیزی به موفقیتشون نمونده ...

* خدانوشت : باید گاهی سکوت کنیم ، شاید خدا حرفی برای گفتن داشته باشد...

* مامان و بابا نوشت : ارزش بودنتون رو همیشه از اندیشه یه لحظه نبودنتون میشه فهمید ....

* محمد نوشت : آرزو می کنم فرو افتادن هر قطره باران آمینی برای آرزوهای قشنگت باشد...

[ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 10:50 ] [ میترا ]

درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم
إنَ یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ بأبصارِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ و یَقولونَ انّهُ لَمَجنون - و مَا هُوَ الّا ذِکرٌ لِلعَلَمین
با سلام خدمت دوستای گلم
من و عزیز دلم14 مرداد 82 با هم آشنا شدیم . محمد از غرب تهران و میترا از شرق تهران و سال 85 رفتیم زیر یک سقف
سه سال اول زندگیم خیلی سخت گذشت و بارها تا مرز جدایی رفتیم . از سال چهارم زندگیمون بهتر شد ولی به لطف خدای مهربون الان خوشبختی رو با تمام وجود احساس می کنم .
اینجا خاطراتمو با تمام جزئیاتش می نویسم تا چند سال بعد اگه خدا بهمون نی نی داد نشونش بدم .
میترا متولد 67 و محمد متولد 61
**************
گفتم شاید ندیدنت
از خاطرم دورت کنه
دیدم ندیدنت فقط
می تونه که کورم کنه
گفتم صداتو نشنوم
شاید که از یادم بری
دیدم تو گوشام جز صدات
نیستش صدای دیگه ای
نیستش صدای دیگه ای
ندیدن و نشنیدنت
عشقت رو از دلم نبرد
فقط دونستم بی تو دل
پر پر شد و گم شد و مرد ...

***************
امکانات وب






جاوا اسكریپت