|
روزانه هام از زندگی زیر یک سقف با همسرم آن سوی ناکامیهاخداییست که داشتنش جبران همه نداشتنیهاست.
| ||
|
سلام به دوستای گل و نازنازیه خودم ![]() شنبه ساعت 5:30 رسیدم خونه . یه کم جمع و جور کردم و نمازمو خوندم . بعدشم موهامو سشوار کشیدم یکشنبه هم که تا 7 شرکت بودم واسه یه قرارداد . تا رسیدم خونه دیگه داشتم می مردم از خستگی . رفتم پایین تا یه چای بخورم . تا سرد شه نمازمو خوندم و چاییمو خوردم تا محمد اومد و رفتیم بالا . من که رو تخت خوابم برد . * با پولی که محمد داده و کارت هدیه م و پولای قلکم می خوام یه تیکه طلا بگیرم تا یادگاری بمونه . * چهارشنبه هم نمیام سرکار چون می خوام برم دکتر و یه کم به خودم برسم . * خدانوشت: وقتی خدا مشکلت رو حل می کنه ، به تواناییش ایمان داری ، وقتی خدا مشکلت رو حل نمی کنه ، به تواناییت ایمان داره ... * محمدنوشت : من یک زنم... هر چقدر هم ادای محکم بودن دربیاورم ، هر چقدر هم که ادای مستقل بودن دربیاورم ... اینکه میگم "ممنون" خودم از پسش برمی آیم ، باز هم ته تهش به آن سینه پهن مردانه ات نیاز دارم، به دستهایت حتی .... نمی دانی چه لذتی دارد حضورت ... (اینو یه دوست خوب برام فرستاده) برین ادامه مطلب با رمز ثابت . الوعده وفا عکس کیک تولد مامان و میترای عینکی و آنچه در خانه مادرشوهر گذشت ادامه مطلب [ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 10:44 ] [ میترا ]
سلام دوست جونای گلم ![]() روز مادرو به همتون تبریک میگم . ببخشید که نظرات پست قبلو بدون جواب تایید کردم . از همین جا از همتون تشکر می کنم . خوب از اون هفته مون بگم که چهارشنبه از سرکار که اومدم رفتم بیرون تا برای مامانی کادو تولد بخرم . تو نظرم بود که براش کفش بگیرم ولی چیز راحت و شیک نتونستم پیدا کنم و تصمیم گرفتم کادوشو نقدی حساب کنم . بعدش با مامان رفتیم میوه فروشی و میوه و نخود فرنگی خریدم . شامم مامان زحمت کشیده بود و قورمه سبزی (عشق محمد) پخته بود . پنجشنبه ظهر هم که طبق معمول خریدای یه هفتمونو کردیم بعدشم خونه مونو تمیز کزدیم و محمدم جارو کشید بعد شام هم ظرفارو شستم و یه کم تی وی دیدیم و نخود سبزارو دوتایی پاک کردیمو بسته بندی کردیم . بعدش محمد یه فیلم گذاشت که چون کمدی بود من دوستش نداشتم و رفتم لالا کردم جمعه هم ساعت 10 صبح بیدار شدیم و محمد رفت نون گرفت و صبحانه خوردیم .و یه سری دیگه لباس ریختم تو ماشین لباسشویی ناهارم که هممون پایین بودیم به صرف آبگوشت . بعد ناهار هم خواهرم مشتری داشت و رفت آرایشگاه . شوهرش و دخترشم اومدن بالا . شوهر خواهرم با محمد فیلم دیدن و من و خواهر زاده م هم تحقیق مدرسه شو درست کردیم و کیک رو هم تزیین کردیم . بعدم آقایون تو باربیکیوی تراس بلال درست کردن و جاتون خالی خوردیم . شبم دوباره رفتیم پایین . دو تا برادرامم با خانوماشون و بچه هاشون بودن و ما و خواهرمینا . تولد بازی کردیمو محمد دراز کشید و مشغول کتاب خوندن بود دیگهههههههههههههههه عکس کیک مامی رو با عکسای دیگه یکشنبه یا دوشنبه براتون می ذارم باشه ؟ امروزم قراره بریم خونه مامی شوشو برای عرض تبریک . دیگه سرتونو بردم نه ؟ * خدانوشت : ماه من ... غم اگر روزی ... مثل باران بارید... یا دل شیشه ایت از پس پنجره عشق زمین خورد و شکست با نگاهت به خدا ...چتر شادی باز کن و بگو با دل خود ... که خدا هست هنوز... * محمد نوشت : دیروز که داشتی فوتبالو بدون صدا میدیدی تا من موزیکمو گوش بدم برام یه دنیا ارزش داشت . مرسی گلم * دوستان نوشت : زنی را دیدم : زاده شد تا "دختر" کسی باشد ... بالید تا "خواهر" کسی باشد...ازدواج کرد تا "زن" کسی باشد...زاد تا "مادر" کسی باشد... برای همه کسی بود و برای خودش "هیچکس" ... روز زن مبارک ... [ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 10:23 ] [ میترا ]
تو ای مادر که یک عمره دلت با غصه دم سازه صبوری های تو مادر منو به گریه میندازه مثل یک طفل خواب آلوده من محتاج آغوشم از اون لالاییات مادر بخون بازم توی گوشم برای سرنوشت من تو دلواپس ترین بودی برای اشکهای من همیشه آستین بودی تو ای همیشه غم خوارم تو ای مطرح ترین یارم به نام نامی مادر همیشه دوستت دارم مامان گلم تولدت و روزت همزمان مبارک از خدای مهربون می خوام سایه تو هیچ وقت از سرم کم نکنه . آمین *میترانوشت : پیشاپیش تولد حضرت فاطمه زهرا(س) و روز مادر و روز زن رو به همه ی مامانای مهربون و عزیز و دوستای گلم تبریک می گم . بوس بوس
[ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 12:54 ] [ میترا ]
والا
بوخودا می خواستم دیروز آپ کنما ولی هم سی دی عکسام مونده بود خونه و هم اصلا سرعت
اینترنت به خاطر دانلود همکارام افتضاح بود . خوب از شنبه هفته پیش شروع کنم که تا از سرکار اومدیم خونه خاله پری اومد و حال بنده افتضاح بد شد و این حال بد تا دو روز ادامه داشت . واسه همین آشپزی تعطیل شد . البته اولین بار بود که حالم اینقده بد شد . طفلی محمدم زودی بهم قرص داد و یه کمربند پشمی داره اونو برام بست و لالا تا دوشنبه که حالم بهتر شد . تو
شرکت هم یکی از همکارام یه تایپ داشت که گفته بودم براش انجام میدم . اونم دقیقا
تو همین هفته برام آورد . (خو بیچاره نمی دونست که خاله پری من اومده .) و کاملا
دینم دراومد و 35 صفحه با فرمول تایپیدم براش و دقیقا 4 شنبه تموم شد . * دیگهههههههههههه آهان هر شبم که یه فیلم دیدیم که بیشترشون فوق مزخرف بودن به جز یکیش که خیلی قشنگ و عشقولانه بود به نام The Vow . (مامان خانم گل حتما ببینش با همسری . خیلی قشنگه) پنجشنبه
هم که ظهر اومدیم خونه و دیگه لالا نکردیم و اتاق خوابو کلا ریختیم بیرون و دکورشو
عوض کردیم . اتاق خوابمون کلی جادار و روشن شد . فقط وقتی تختو برداشتیم زیرش صندوقچه
آقای ووپی (درست نوشتم؟) بود . محمد جا به جایی ها رو انجام داد و رفت باشگاه خلاصه
صبحانمونو خوردیمو من دوباره کوزت شدم و آشپزخونه رو تمیز کردمو محمدم جارو کشید تا
ساعت 7 پایین بودیم . بعدش رفتیم بالا . به به خونه برق می زد و منم یک احساس خوبی
اشتم که نگو . من رفتم حموم شنبه هم از سر کار اومدنی دو تا پیرهن خوشگل ناناس برای مامان خودم و مامان محمد گرفتم برا روز مادر . بعدشم اومدم پیش مامانینا تا محمد اومد . و اومدیم خونمون . محمد نمازشو خوند و رفت باشگاه و منم زودی لوبیا پلو درستیدم و طبق معمول سیب زمینی و تخم مرغ آبپز. آهان
راستی یه خبر داغ بعد شام داشتم مسواک می زدم که بریم بخوابیم . مامان محمد زنگ زد به گوشیش . همین جور که حرف می زدن یهو محمد گفت : راست میگی ؟ کی ؟ چنو وقتشه ؟ و منم کله م مثل فضولا از دستشویی اومد بیرون که کی رو میگه و بله کاشف به عمل اومد جاری دوباره بارداره . فکر کن بچه ش تازه یک سالشه . مامی شوهرم برگشته به محمد میگه به میترا بگو اینقدر اون بچه نمیاره به جاش این میاره . محمدم همون موقع به من گفت . منم گفتم من مثل اون عقلم کم نیست ولی محمد بهش گفت . ما فعلا همچین قصدی نداریم . نمی دونم این تیکه رو نندازن میمیرن ؟ چه میدونم والا . حالا شاید زنگ بزنم به جاری و از کم و کیف ماجرا آگاه شم. اینم از این هفته نوشت من . آخ جون شنبه روز زن و روز مادر . اینقده دوست دارم . تازشم جمعه هم تولد مامانمه . یه کادوی تپل خوشل باید براش بخرم . *
محمدنوشت1 : مرسی که بعضی وقتا بد سورپرایزم می کنی حتی با یه میوه یا یه خوراکی
خوشمزه . بوس بوس *محمد
نوشت2 : بی هیچ دلیلی دوستت دارم تا بشکنم قانونی را که همیشه علت می طلبد! *
خدانوشت :اگر فقط به خدا اعتماد کنیم ، او علاوه بر آرام کردن گرداب حوادث به فلب
های ما نیز آرامش می بخشد . *خدانوشت 2 : در تاریکی شب هنگامیکه همه خوابیده اند،من محبوبم را می خوانم و او به سوی من می آید. محبوب من با گامهایی نرم و بی صدا می آید . دلارامم همیشه می آید و من با او درددل می گویم و او با من حرف می زند. با
داشتن چنین معبودی دیگر به هیچ چیز نیاز ندارم . او همه چیز من است . به راستی که
آن واحد یگانه در همه چیز حضور دارد . چقدر حرف زدم نه ؟ سرتون رفت ؟ حالا برین ادامه مطلب با رمز ثابت عکس برداشته شد
ادامه مطلب [ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 10:16 ] [ میترا ]
سلام به دوستای گلم ![]() خوبین ؟ ان شاالله که تعطیلات آخر هفته خوبی داشتید . دوشنبه که رفتم خونه اول نمازمو خوندم و بعد یه قورمه سبزیه توپ برای محمد پختم سه شنبه هم خبر خاصی نبود. چهارشنبه که تعطیل بود و ناهار به صرف آبگوشت خونه مامانینا همه دور هم بودیم و بعد از ظهرم محمد و شوهر خواهرم تراسارو شستن و من و خواهر زاده ام هم کیک پختیم و با خامه و شکلات و پاستیل تزئینش کردیم . اینم عکسش . شامم برنج که داشتیم با تن ماهی سریع خوردیم و حاضر شدیم و کیکم برداشتیمو و با خواهرمینا و مامانینا و برادر و خانومش پنجشنبه هم که تا 2 سرکار بودیم و بعدش محمد اومد دنبالم . برام 10 تا بستنی میوه ای خریده بود . محمد 5:30 بیدار شد و منم یک ساعت بعد . تندی نمازامونو خوندیمو حاضر شدیم رفتیم بیرون . مام هامون تموم شده بود که دو تا خریدیم و 2 تا هم پنکیک خریدیم و یه دونه ژل مو برای محمد . شامم رفتیم پیش مامان و بابا چون ظهر به خاطر همونا که خودتون میدونید نرفتیم پیششون. دیگه شامو 4 تایی خوردیم که یه قیمه خوشمزه بودن و بعد از دیدن ه و ت ن ش و محمد رفت بالا چون شوهر خواهرم می خواست بیاد پیشش و من موندم پایینو و ظرفارو شستم و یه کم با مامان حرفیدیم و بعد رفتم بالا . محمد و شوهر خواهرم داشتن طرح می زدن رو میز ناهارخوریمون که واقعا هم قشنگ شده بود. منم آشپزخونه رو تمیز کردم و خونه رو جمع و جور کردم با میز ناهار که همونجوری مونده بود و دیگه 3 لالا کردیم. جمعه هم تا 11 خواب بودیم . بیدار که شدیم صبحانه و من کوزتی شدم در حد بنز و کل سرامیکای سالن و آشپزخونه رو سابیدم با وایتکس و مواد شوینده که برق افتاد . (الان یه احساس خوبی دارم که نگو) محمدم جارو کشید ناهار خیلی خیلی خوشمزه بود مرسی محمد مهربونم . بعد ناهار ظرفارو با خواهرم شستیمو و یه کم تی وی دیدیمو اومدیم بالا . یه ذره با سرعت ضایع دایال آپ کانکت شدم و یه سری از وبلاگای دوستارو خوندم ولی نتونستم نظر بذارم که . بعدشم یه فیلم با محمد دیدیم که بد نبود جالب بود .فیلمه که تموم شد ساعت شده بود 8 . نمازمونو خوندیمو و من رفتم سر ا پ ی ل ا س ی ون بازی و محمدم تی وی . شامم سوسیس گذاشتم بیرون که خواهر زاده م اومد و گفت ما حوصلمون سر رفته میان اینور . گفتم شام چی دارین که گفت نیمرو . منم گفتم قربون دستت این 4 تا سوسیسم بده مامان بزنه تنگش . بعدشم خونه رو جمع و جور کردمو رفتیم اونور . بعد شامم اومدیم خونه و لالا . این بود تعطیلات ما . اگه نمی زنینم هنوز عکس نگرفتم . میذارم دیگه گیر ندین خو . * خدانوشت 1 : خدایا! متبرکم گردان تا عشق ورزیدن و خندیدن را بیاموزم ، به همه عشق بورزم ! حتی کسانی که مرا دوست ندارند، درکم نمی کنند، به من آسیب رسانده اند ، از من بد گفته اندو از من بهره کشی کرده اند . بادا که در همه شرایط و موقعیت های زندگی بخندم و بدانم که در هر چه روی میدهد ، رحمت تو نهفته است . *خدانوشت 2: هر روز به عزیزان خود یادآوری کنید که دوستشان دارید و از آن بیشتر ، رو به محبوب الهی خود از صمیم قلب بگویید: "دوستت دارم!" شاید این تنها عبارتی باشد که هیچ کس از شنیدن آن خسته نمی شود و به گوینده و شنونده لذتی یکسان می بخشد.
[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 11:20 ] [ میترا ]
سلام دوستای گلم ![]() صبحتون به خیر این پست برای معرفیه یکی از دوستام به نام فاطمه جون هستش . اسم وبلاگش یادگاریهای عاشقانه س . خاطراتشو تو وبلاگش به زبون ساده می نویسه . مثل خودم (آیکن خود شیفته) حتما حتما حتما بهش سر بزنین . پست پایینم هر کی نخونده بخونه . بای بای [ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 9:58 ] [ میترا ]
سلام به دوستای گل و نازنازیه خودم . مرسی بابت تبریکاتون . فقط یه چیزی . ما تا دو سال آینده رو مطمئنا نمیریم خونه جدیده . چون هم بدهکاریم و هم مامان و بابا رو نمی تونیم تنها بذاریم . هم من دق می کنم و هم اونا ببخشید گذاشتن پست جدیدم یه کم طول کشید آخه ما یه جابه جایی شرکتی داشتیم . البته فقط یه طبقه اومدیم بالا . ولی خوب سر هممون شلوغ بود و اینترنتمم قطع بود . الان دارم با یه سرعت افتضاح آپ می کنم . خوب من عینکمو گرفتم . وقتی زدم به چشمم کلی همه جا روشن شد روزای اول که برام غریب بود ولی حالا بهش عادت کردم و سر کار که کلا و تو خونه هم موقع تماشای تی وی و بازی کردن رو چشممه . خوب براتون بگم از پنجشنبه که تا رسیدیم خونه غذا رو گرم کردم و خوردیم و لالا تا 7:30 . هیچ چی به ما بیشتر از خواب ظهر پنجشنبه نمی چسبه . با صدای زنگ تلفن بیدار شدم که مامانم بود که گفت چرا نمیاین پایین مهمونا اومدن . منم زودی نمازمو خوندم و آرایش کردمو و رفتم پایین . محمده پاکیزه هم رفت حموم کلی خوش گذشت برادر بزرگم با خانوم و بچه هاش بودن و خواهرمینا و دخترعموم و بچه ش . شامم مامان سالاد الویه درستیده بود که کلی چسبید . ساعت 12 که مهمونا رفتن ما هم می خواستیم بیایم بالا که خواهرم و شوهرشم اومدن که از تراس ما برن خونشون . آخه تراسامون به هم راه داره . وقتی اومدن به خواهرم گفتم میای یه دست بازی کنیم اومدیم صبحونه بخوریم که مامان شوشو زنگید خولاصه صبحانه برای محمد نیمرو و خودمم نون و پنیر و گردو خوردیمو و افتادیم به جون خونه . ناهارم خواهرم گفت من دلمه کلم درست کردمو و می برم پایین شما هم بیاین . تا محمد جارو بزنه خونه رو منم کلی مافین برای مامی و بابیه محمد درست کردم . آخه یه بار بابای محمد اومد خونمون براش از این مافینا درست کردم اونم کلی برای مامان محمد تعریف کرده بود . عید که اومده بودن خونمون مامانش گفت چی برای بابا درست کرده بودی ؟ خیلی خوشش اومده بود. منم یادم مونده بود و گفتم حالا که داریم میریم خونشون بذار براشون درست کنم . ناهارو زودی رفتیم پایین خوردیم و منم مثل کوزت نشسته بودم و سرامیکا رو می سابیدم . بعدم یه دوش گرفتمو و خوشگلانسی و رفتیم خونشون . بعد ما برادرشوهر اومد اما بدون خانومش و گفت که رفته مهمونی خونه مامانش . تو بیا بهش بگو که اومدین تا برم و بیارمش . گوشی رو داد که من و با جاری صحبت کردیم که سر موضوع صبح (ادامه مطلب) خیلی ناراحت بود و گفت که نمیام . ببخشید . منم گفتم هر جور راحتی . میدیدمت خوشحال می شدم . تا بعد شام کلی حوصله م سر رفت . بعد شام دیدیم اومدن . جاری می گفت گفتم امروز نبینمت میری تا یکی دو ماه دیگه . اومدم که ببینمت . کلی هم با نی نیش شنبه هم خبر خاصی نبود و چون مامانم مریض بود و منم حال نداشتم محمد زحمت شامو کشید و شام از بیرون گرفت . یکشنبه هم داداشم مهمونمون کرد . آی حالی داد 2 روز که چه عرض کنم 4 روزه شام ناهار نپختم ولی امروز دیگه تصمیم گرفتم که یه شام خوشمزه یعنی همون قرمه سبزی برای محمد بپزمو و یه حال اساسی بهش بدم . آهان اینو یادم رفت بگم . یکشنبه صبحو مرخصی گرفتمو با محمد و مامان و باباش رفتیم خونه جدیده رو دیدیم برای تنظیم قرارداد که به خاطر یه انباری نزدیک دو تومن دیگه باید بریزیم به حساب . ظهرم با محمد اومدیم شرکت و ناهار خوردیمو و یه سری کارامو کردمو اومدیم خونه . این بود انشای من .... * سمیه دوست جونی گلم اسم مداد ابروم Prince هستش و از پاساژ پارسیان تهرانپارس خریدمش. * عکسم به علت گشادی هنوز نگرفتم و ان شاالله در پستهای بعدی می گذارم . * محمد نوشت : باران تکراری نمی شود . هر وقت بیاید دوست داشتنیست . تو برای من بارانی... خدانوشت1: معلم برای سفید بودن برگ نقاشی ام تنبیهم کرد و همه به من خندیدند. اما من خدایی را کشیده بودم که همه می گفتند دیدنی نیست ... خدانوشت 2 : خدای خوب و مهربونم به تمام دوستایی که خونه ندارن همین امسال یه خونه خوشگل یه بزرگیه خودت عطا کن ... آمـین بفرمایید ادامه مطلب خاله زنکی میـترا بای بای ادامه مطلب [ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 10:50 ] [ میترا ]
سلام عزیزای دلم خوبین ؟ مرسی بابت نظرای دلگرم کننده تون . یکشنبه موقع برگشت از سرکار نزدیک خونمون بودم که محمد زنگ زد نزدیک شرکتم میام دنبالت با هم بریم که گفتم دیر زنگیدی نزدیک خونه ام . گفت پس برو تا منم بیام . حدودا 10 دقیقه بعد من رسید و رفتیم یه سر پیش مامانینا و بعدش اومدیم بالا . برای شام زرشک پلو با مرغ درستیدم . و با محمد دو تایی خونه رو جمع و جور کردیم . تو آشپزخونه داشتم با محمد حرف می زدم که بووووووووووووووم . خلاصه میز شامو چیدم و خواهرم و شوهرشم اومدن پیشمون و شامشونم آوردن که قیمه بود و ما هم که مرغ داشتیم . و شامو دور هم خوردیم . بعد شام تا مردا داشتن صحبت می کردن با خواهرم کلی بازی کردیم دوشنبه که دیروز باشه صبح با محمد رفتم آزمایشگاه . چون آزمایش پرولاکتین هم داشتم باید نیم ساعت بدون استرس می نشستم بعد خون می دادم . چون محمد دیرش می شد بهش گفتم برو من خودم کارم تموم شه میام شرکت . اول که نمی رفت . بعد کلی اصرار گفت پس رسیدی بهم زنگ بزن . تا آزمایشو بدم و برسم شرکت 10 شد. بعداز ظهرم ساعت 5 زنگید که دم شرکتم بدو بیا پایین . اومدیم خونه و محمد ناهارشو خورد و منم نماز خوندم و تا اون یه دوش بگیره حاضر شدم و رفتیم چشم پزشکی . اون تابلوئه هست که باید یه چشمو بگیریم و جهت ها رو نشون بدیم . سه ردیف آخره شو اصلا نمی دیدم اول رفتیم عینک فروشی . هر چی عینک صورتی می ذاشتم رو چشمم بعدم رفتیم یه کم خرده ریز خریدیمو میوه و اومدیم خونه . نمازمونو خوندیمو شامم مامان زحمت کشید عدس پلو بهمون داد و بعد شامم یه دست بازی کردیمو و لالا . * محمدنوشت: خیلی گشادیا... چرا نمیری باشگاه ؟ الان رو فرمی یعنی ؟ * خدانوشت : ساحل دلت رو به خدا بسپار ، خودش قشنگترین قایقو برات می فرسته ... * زندگی هنر نقاشی کشیدن بدون پاک کنه، طوری زندگی کنیم که حسرت داشتن یه پاک کن را نخوریم... و اما..... خبر خوبه در ادامه مطلب
ادامه مطلب [ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 10:10 ] [ میترا ]
سلام به دوست جونیای خودم آی انرژی مثبت میدین با نظراتون به من که نگو . خبره قطعی شه گفتم . چون می ترسم یه وقت نشه و ضایع شم . فقط یه چیزی ... نی نی می نی در کار نیست فعلا . و اتفاقات اون هفته . پنجشنبه تا 1 شرکت بودم و با همکارام رفتم خونه چون محمد دیرتر می رسید . سریع یه سری لباس ریختم تو ماشینو آخه محمد عادت داره از سرکار که میاد بیشتر مواقع یه سر میره پیش مامان و بابا . پنجشنبه هم که رفته بود مامان بهش غذا داد که بیاره بالا و منو از گرم کردن غذای دیشب راحت کرد . خلاصه ناهارو خوردیمو و لالا تاااااااااااااا 7 شب . بیدار که شدیم دو تایی افتادیم به جون خونه . من ظرفا رو شستم و سرویس بهداشتیرم سابیدمو رفتم حموم و محمدم جمع و جور کرد و جارو برقی کشید صبحم 11 بیدار شدیم و صبحانه خوردیم و جمع و جور کردیم و تا خانوم ها حاضر شیم آقایون رفتن خرید کردنو رفتیم فشم . و کلی بزن برقص کردیمو . دیگه تا برسیم خونه شد 9 شب .اونا هم رفتنو ما هم اومدیم خونه . اول سر یه چیزه بی خود یه ذره دعوا کردیم شنبه هم خبر خاصی نبود . 6 رسیدم خونه و تا 7 مامان پیشم بود . ساعت 8 هم محمد اومد و شامم باقالی پلو با گوشت برای محمد و با مرغ برای خودم درست کردم . دیگهههههههههههه . همین دیگه خبری نیست که . دوستای گلی که گفته بودن لینک کردمشون . راستی من برای بعضی از وبلاگاتون نمی تونم نظر بذارم چرا؟ * خدانوشت : از همه داشته هایت که به آن می بالی ، خدا را جدا کن ،ببین چه داری ! به همه کمبودهایت که از آن می نالی ، خدا را اضافه کن ، ببین چه کم داری! *در دعا کردن باید مثل کودکی باشی که شب را به راحتی می خوابد، چون اطمینان دارد که صبح چیزی را که از پدرش خواسته آماده است ... بای بای عکسها برداشته شد . ادامه مطلب [ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 11:15 ] [ میترا ]
سلام دوستای گلم ![]() خیلی خیلی از راهنماییاتون ممنونم . وقتی پست قبلو گذاشتم خیلی ناراحت بودم ولی به محض اینکه به شماها گفتم کلا هر چی غم و کینه بود از دلم بیرون رفت . به محمدم اصلا نگفتم . با خودم گفتم خوب اون چه گناهی داره . من که با اون مشکلی ندارم ... دیگه اینم گذشت . روزامون داره می گذره و خدا رو شکر می کنم هر روز به خاطر تمام نعمتهای خوبش که بهم داده و این که دیگه روزهای بد و تلخ تموم شده . از این هفته هم که دوشنبه رو مامان وقت دکتر داشت ساعت 6:15 که زودتر از شرکت اومدم و رفتیم مطب آقای دکتر . با این که 6:15 وقت داشتیم ساعت 8 رفتیم تو و تا برسیم خونه شد ساعت 9 . دیدم محمد خرید کرده با یه هندونه گنده واسه من راستی دوست جونام یه خبر خوبم براتون دارم البته تا قطعی نشه نمی گم فقط برامون دعا کنید که بشه و زودی خبر خوبه رو بهتون بدم . دیگه .... نمی دونم چرا خبرام اینقده کم شده تو این پست ... فقط اومدم بگم که هستم همین ورا زیر سایه خدا... آهان یه خونه تکونیه وبلاگی هم می خوام بکنم و دوستایی که ارتباط باهاشون ندارمو از لینکام پاک کنم و دوستایی که همش باهاشون در ارتباطمو گلچین کنم که یه لینک مرتبو گلچین شده داشته باشم . فقط شما یه زحمت بکشید و تو قسمت دوستان ببینید هر کدومتون که اسمتون نیست زودی بهم خبر بده که لینکش کنم به احتمال زیاد این هفته هم پنجشنبه جمعه بریم خونه دختر عمه محمد . هموناییکه اون هفته خونمون بودن . حالا باید باهاش هماهنگ کنم . دوشنبه هم بالاخره وقت گرفتم برم دکتر چشم پزشک . احتمالا بشم میترای عینکی محمدم رفت پیش دکترش و دندونش خوب شده خدا رو شکر . * دوست گلی به اسم سمیه که برام نظر گذاشته بودی رمزو برات ایمیل کردم . * انرژی مثبت نوشت : بیشتر آدمها زمانی ناامید میشن که چیزی به موفقیتشون نمونده ... * خدانوشت : باید گاهی سکوت کنیم ، شاید خدا حرفی برای گفتن داشته باشد... * مامان و بابا نوشت : ارزش بودنتون رو همیشه از اندیشه یه لحظه نبودنتون میشه فهمید .... * محمد نوشت : آرزو می کنم فرو افتادن هر قطره باران آمینی برای آرزوهای قشنگت باشد... [ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 10:50 ] [ میترا ]
|
||
| [ طراحی قالب وبلاگ : نایت سلکت ] [ Weblog Themes By : nightskin ] | ||